تبلیغات در و دیوار تهاجمی اند . تنوع هراسناک چهر ه ها غرابت آنها تصنعی است . همگی به شدت به چهره های باور نکردنی علاقه دارند. اینجا ابر ها در سراسر شهر پراکند ه اند انزوای جنسی ابر ها در آسمان انزوای زبانی انسان ها در زمین
اینجا شمار آدم هایی که به تنهایی فکر می کنند به تنهایی با هدفو ن هایی در گوش آواز می خوانند حیرت آور است
چرا مردم در تهران زندگی می کنند هیچ رابطه ای بین آنها وجود ندارد غیر از نوعی الکتریسیته درونی که از واقعیت ساده ازدحام آنها در کنار یکدیگر نشئت می گیرد احساس جادویی نزدیکی و کشش به مر کزیتی مصنوعی شاید این دلیل تهران فی نفسه جذاب می کند شهری که آدمهایش دلیلی برای ترکش ندارند حضور در اینجا هیچ دلیل انسانی ندارد غیر از جذبه و سر مستی محض ازدحام در کنار یکدیگر
خیابا ن های تهران هیجان آور متلاطم و سر زنده اند و به تناوب پرخاشگر یا بی تفاوت چند صد هزار نفر در خیابان هستند پرسه زن فارغ و خشن چون بی اعتنایی بزرگترین خشونت است و انگار کاری ندارند جز خلق فیلمنامه دائمی شهر
تهران با هم دستی حیرت انگیز کل جمعیتش فاجعه مختص به خود را به مثابه تئاتری به نمایش در می آورد و این امر نه معلول انحطاطش بلکه ناشی از قدرتش است قدرتی که مسلمن هیچ چیزی آن را تهدید نمی کند نه زلزله و نه حتا سیاستهای احمدی نژاد
اینکه زندگی هر روز صبح دوباره شروع می شود نوعی معجزه است با توجه به مقدار انرژی که روز قبل مصرف شده است

یه بچه پانزده ساله چه درکی می تواند داشته باشد از ویرانی یک نسل ویرانی یک آدم ویرانی یک دل پر درد
تنها تصویر مبهم من از او در ۱۵ سالگی ام حوالی میدان یادبود و بعد از آن دیگر دست از سرم بر نداشت
اما حالا بعد از ده سال حداقل هفته ای دو بار می بینیمش وقتی که فرار می کنی به گوشه دنجی از ساحل و موبایل سعید می خواند که
صدات اُمزه صدام تشنو نهندی خیال پوچ اری هیچ وه نمندی
مواسته بی دلم خُنه بسازم هرچه خنه مساخت تو تچلندی
بزرگترین دغدغه یک هنرمند جاودانگی است که خیلی هایشان حتا هنگامی که نفس هم می کشند مرده اند چه برسد به بعد از نیستی اما منصفی جاودانه شده چون در ذهنمان رسوخ کرده است و بیرون نخواهد رفت
منصفی پتانسیل اسطوره شدن برای نسل من نسل هیچ را دارد او جاودانه است حتا اگر نگذارند دوستانش به یادش سالی یک باردر کنار هم ترانه هایش را زمزمه کنند
شاید در مورد رامی بشود گفت: در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد....
