تبليغاتX
مرگ قسطی

سالن هنرمندان خانه هنرمندان كاملن پر بود و جمعيت زيادي هم در گوشه سالن و در طبقات مختلف

از طريق تلويزيون مدار بسته سخنراني فيلسوف پراگماتيست كه متن سخنراني اش يك روز قبل از آن در شرق چاپ شده بود را می دیدند اما ديدار يك فيلسوف مهم پراگماتيست كه به دعوت جهانبگلو (كه آن موقع هنوز فعال بود) آنقدر جذابيت داشت كه خيلي ها را به آنجا بكشاند اما براي آن همه مشتاق فلسفه ناگوار بود كه بشنوند که

 فلسفه نردباني است که غرب از آن بالا رفت و بعد از رسيدن به دموكراسي کنارش گذاشت

رورتي فلسفه را مثل نردباني مي داند که رزماني براي تثبيت دموکراسي لازم بوده است، اما امروز اين تاريخ است که از دموکراسي دفاع مي کند و فلسفه نقشي در اين ميان ندارد؛ زيرا سياست و از آن جمله دموکراسي در فضاي علي قرار مي گيرند و امور اخلاقي، ديني و فلسفي در فضاي دليلي قرار مي گيرند و به همين دليل است که مي گويد دين، فلسفه و اخلاق (به مثابه امر متافيزيکي و نه دستورالعمل زندگي روزمره) نمي توانند توجيه کننده نظم سياسي خاصي و از آن جمله دموکراسي باشند

و ديروز شنيدم كه او مرده است

اين عكس يادگاري من از آن جلسه و پيرمرد خوش تيپ نيويوركي است

                                                           

                                                                

 

نوشته شده توسط مسعود رحمتی در ساعت 10:19 | لینک  | 

              ما همگی برای همه چیزوهمه کس در قبال همه مقصریم

                                           ومن بیش از دیگران

                                             " برادران کارامازوف"

نوشته شده توسط مسعود رحمتی در ساعت 10:55 | لینک  | 

به تازگی رمان حکم مرگ ازموریس بلانشو را خواندم اما هر چه بخواهی به اثر نزدیک شوی نیرویی تو را به شدت به عقب پرتاب می کند و این حرف تودورف در مقدمه کتاب معنا پیدا می کند که هر کوششی برای تفسیر بلانشو در زبانی غیر از زبان خود او انگار گرفتار ممنوعیتی بر زبان نیامده است،

مرگ جایگاه ویژه ای در کار بلانشو دارد و اغلب کارهایش معطوف به این موضوع است از دیدگاه او مرگ مفهومی است که از طریق ادبیات تجربه می شودالبته نه در مفهوم مرگ شخصی بلکه به عنوان پرسشی از نیستی انسان او شرط وجودی ادبیات را تباهی و اضمحلال جوهر انسان می داند و برای او نوشتن قرار گرفتن در معرض بی هنجاری زبان است (نقل به مضمون)

عادت کرده ایم یا عادتمان داده اند که در خواندن متنی ادبی متن را به دنیای روزمر ه مان بکشانیم و متن را تا سطح عقاید و احساساتمان تقلیل دهیم سعی می کنیم شخصیت های داستان را واقعی فرض کنیم و برایمان چه لذت بخش است که آنها را شبیه خودمان تصور کنیم 

فراموش می کنیم داریم ادبیات می خوانیم و رمان را طوری می خونیم که انگار گزارشی واقعی است و غافلیم که واقعیت یک رمان توهمی است که کلمات آن رو ساخته اند و بدیهی ترین اصل خوانش که دور شدن از زندگی روزمره است را نادیده می گیریم

خواندن حکم مرگ همه اینها را که ما نمی بینیم و یا از ما دریغ شده در من ایجاد کرد دمت گرم موسیو بلانشو

                                                                                

نوشته شده توسط مسعود رحمتی در ساعت 13:25 | لینک  | 

در مملکت گل و بلبل هیچ چیزی عجیب نیست

دو هفته ای اینجا فیلتر بو دچند روزی است دوباره باز شده

احتمالن به دلیل فنی  فیلتر شده بود تا دلیل دیگری

نوشته شده توسط مسعود رحمتی در ساعت 22:48 | لینک  |